« November 2007 | صفحه اصلي | January 2008 »
December 30, 2007
وای خر منم
یه چند وقته که میخوام اعتراف کنم که چقدر خرم!
وای خر منم
وای خر منم
وای خر منم
::
یه چیزی1:امتحان ریاضی تموم شد.پپپپپپپپپیییییییییییشششششششششش به سوی ادبیات!
یه چیزی2:معتقدم بعضیا وقتا لازمه که بعضی حرفا رو به خود خود خود خودمون بگیریم.
یه چیزی3:در این لحظه،ادبیات هم تموم شده؛ پس پپپپپپپپپیییییییییییشششششششششش به سوی شیمی! &-:
یه چیزی4:واااای!یعنی بلاگرولینگ درست شده؟
Posted by Dedab at 8:41 PM | Comments (4) | TrackBack
December 11, 2007
خاطرات دوران ت ح ص ی ل ی من
ببین دوست من!اسم این بازی خاطرات دوران تحصیله.(به نظر من نمیشه روی این خاطره نویسی اسم بازی رو گذاشت ولی خب میگن خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو!)
1)از اول و دوم دبستان چیز زیاد جالبی تو ذهنم نیست .(اول و دوم که ادم فکره خاطره نیست؛فکر لوس بازی های دخترونه س!)
2)سوم دبستانم خیلی خوب بود.اون موقع مثل راهنمایی برای خودمون یه گروه کوچولو داشتیم که اخرین بار 3 یا 4 سال پیش اعضای اون گروهو توی یه تولد دیدم.
3)معلم چهارم دبستانم ،معلم فریور هم می بود(؟)
تا بهش گفتم خانم داداشه من شاگرد شما بوده،منو مامور کمدش کرد.
یه بار مارو بردن سینما(فیلم تارزن و تارزان)،هیچی از فیلمش نفهمیدم چون همش داشتم اونجا دنبال کلید کمد خانممون میگشتم و وقتی برگشتیم دیدم به در کمد اویزونه.(وجدان کاری داشتما)
4)هفته ی اول یا دوم مهری که پنجم بودم، معلممون رفت برای اول دبستانی ها و کلاس ما رو بین دوتا کلاس دیگه تقسیم کردن.
چون منو از دوستم جدا کردن خیلی ناراحت شدم و توی اولین انشام نوشتم که: من این کلاسو دوست ندارم ؛ ولی الان میگم سال پنجممو از هر سال دیگه ای تو دبستان بیشتر دوست دارم.
5)دوره ی راهنمایی همش خاطره ست و دبیرستان که سال اول واقعا بد بود و سال دوم که کم کم دارم میدارمش...(دوست و میگم.)
یه چیزی1:اینایی که گفتم بیشتر شبیه چکیده ست تا خاطره ولی خب ببخشید دیگه .
یه چیزی2:بنا به تجارب قبلی،هیشششششششششکی و به این بازی دعوت نمیکنم.(قهر قهر تا روز قیامت!)
یه چیزی3:راستی مسافر منو دعوتیده بود.(من که مثه تو خودشیفته نیستم .)
یه چیز بی ربط:زنگ میزنه،خودشو لوس میکنه،هی از مزایای خط ها و اینترنتشون میگه و منم که از خدا خواسته ،میگم باشه.
اینه دیگه.همینه.بیشتر ازچند دقیقه دووم نمیاره،خودش سر خود قطع میشه.(البته این مدلش!برای خانواده هایی که میخوان بچه هاشونو کنترل کنن یا کساییکه تو ترک اعتیاد اینترنتن خیلی خوبه؛ولی برای من که هیچی رو سیو نمیکنم فاجعس.)
Posted by Dedab at 3:13 PM | Comments (2) | TrackBack
December 7, 2007
bebin!
1-چه بارون خوشگلی میباره امروز!
2-ببین!الودگی هوای دیروز که با این بارون از بین رفت،حالا چی میشه این بارون تبدیل به برف بشه و ما تعطیل بشیم و امتحان فیزیک و خوندن شیمی و رژه ی امادگی دفاعی و...کنسل بشن؟
3-ای بابا!چرا امروز فیتیله نشون نداد؟اقا خسته شدم!به جای مصاحبه با استاد همه چی دون، فیتیله نشون میداد خب.(ببین!بچه خودتی.)
4-ببین!من خیلی از تو خوشم میاد!!!
Posted by Dedab at 12:06 PM | Comments (2) | TrackBack
December 1, 2007
هدیه میخوره زمین...قوزک پاش ورم میکنه...گریه میکنه...یخ میارن...زنگ میخوره...میخوان ببرنش درمانگاه...سرویس میاد...من میرم...سارا ناراحته...من ناحارتم...خبری از خنده های هر روز نیست...دلیل ناراحتیا معلوم نیست...فکر هدیه م که چی میشه...فردا خیلی چیزا روشن میشه!
::
یه چیزی 1:چه ریتم مسخره ای گرفت این پست.
Posted by Dedab at 3:36 PM

