« September 2007 | صفحه اصلي | November 2007 »
October 31, 2007
bash ta bemoonam
هم تو منو گول میزنی و هم من تو رو.
من میخوام دلت خوش باشه و تو هم میخوای من دل خوش باشم و ناراحت نشم.
خون که از دهنت میاد،می ترسم.میگم: چیزی نیست ،که تو خودتو نبازی.
تو بیشتر از خودت،فکر منی.فکر من که نترسم.میگی:گفتن خون اشکال نداره،خوبه!
"میگن امید به زندگی و خوش بینی بقاست.من میخوام تو باقی باقی باشی!"
Posted by Dedab at 3:09 PM | Comments (2) | TrackBack
October 21, 2007
امروز یه قسمتایی از ارشیوم رو مرور کردم.اعصابم خرد شد ولی به هیچ وجه حاضر نیستم پاک بشن.
ولی اینکه میبینم تو 14 سالگی وب لاگ نویس شدم و الانم 16 سالمه خیلی برام اذت بخشه!کاملا محسوسه که اون موقع چقدر بچه بودم.فکرام هم بچه گونه تر بود...ولی اصلا باورم نمیشه که 2 سال گذشته و چند وقت دیگه میشه سه ساااال....
یه چیزی1:حکایت جالبیست که فراموش شدگان،هرگز فراموش کنندگان را ،فراموش نمdکنن.
یه چیزی 2:این بالایی رو قبلا نوشته بودم ،ولی امروز افسانه(یکی از بچه های ریحانه)یادم انداخت و دلم خواست که تجدید خاطره شه.
یه چیزی3:اون x تو ذهن تو ،همون xتو ذهن منه،به قول راستگو:یه بار 0=x و یه بار هم کل عبارت مساوی صفر.(با افسانه بودم!)
یه چیزی4:همین الان یه حس غریب بهم گفت که زیاد بهش اعتماد نداشته باش.(با خودم بودم.)
یه چیزی5:یه بار دیگه بگم که لازم نیست هرچی اینجا نوشته میشه،به درد تو خواننده بخوره،بعضی از این مطالب فقطtaravoshate zehnie ye dapooortie
Posted by Dedab at 4:50 PM | Comments (3) | TrackBack
October 10, 2007
...yeki engar havaye TO ro dare
امروز یاد گرفتم:بشنوم،ببینم،دل و وجودم اتیش بگیره،گریه کنم ولی جیک نزنم.
یاد گرفتم و ایمان پیدا کردم که دیگه زمونه ای نیست که تو رو دوست داشته باشن،به خاطر اینکه صادقی.
این دوره،دوره ی ناسپاسی و قدر نشناسیه.
یه چیزی1:دلم برات سوخت.دلم برات اتیش گرفت.بیچاره تو که با اون حال بدت، به خاطر چه ادمایی رفتی و اومدی و خسته شدی و پیر شدی.
Posted by Dedab at 9:12 PM | Comments (3) | TrackBack
October 9, 2007
امشب دوست دارم یه پست جدید بزارم، ولی هیچ موضوع خاصی تو ذهنم نیست.(دروغ نگم یه چیزی هست که نمیتونم جمع و جورش کنم و بنویسم.)
خب حالا از خلاصه ی امروز و روزای رفته میگم:
دیروز یکی از دوستام گفت که مدرسه ی راهنماییشون برای افطاری دعوتشون کرده و اون نرفته.کلی فحش بهش دادم.همینجوری؛چون حس کردم خیلی خر شده.
امروز یه دوستی که نزدیک دو ماه بود باهاش حرف نزده بودم،زنگ زد.دلیلش هم این بود که چند تا اس ام اس باحال میخواست.منم اس ام اس بارونش کردم ولی بهش گفتم که خیلی بی شخصیت و بی شعوره که بعد از دو ماه زنگ زده و میگه اس ام اس بفرست.بیچاره دو ساعت بعد، دو باره زنگ زد و بی بهونه حرف زد.
زنگ اخر امروز،دبیر ریاضیمون معده/روده/دل/...درد گرفته بود و حالش بد بود.خنده م گرفته بود ،فقط به خاطر اینکه هفته ی پیش دبیر شیمی مون سر کلاس حالش بد شد و کار به اورژانس کشید .
همش تو دلم میگفتم:اینم الان می افته اینجا.
اخرش هم بهم گفت:تو زعفرون خوردی انقد میخندی؟
یه کلاس مسخره به اسم تحقیق و پژوهش داریم که باید به یاد راهنمایی ،یه موضوع انتخاب کنیم و200- 100 صفحه تحقیق تحویل بدیم.(که چی؟_برای دانشگاه اماده بشیم)
امروز رفتیم زیرابشو زدیم.مدیر محترم هم گفت که این یه واحدیه که حتما باید بگذرونید،وگرنه کارنامه تون کمبود میخوره.خلاصه انقدر گیر دادیم که قرار شد بعد از اینکه تحقیقامون رو تحویل دادیم،برامون کلاس تست زنی بزارن.خوشحالیدم...
یه فکر شیطانی از ذهنم گذشت.سعی میکنم چیزی رو که میخواسته پیدا کنم و بهش بدم.ولی نه به این سادگی...
::
یه چیزی 1:از وقتی بلاگرولینگ فیلتریده خیلی ها رو فراموش کردم،شرمنده.

Posted by Dedab at 9:44 PM | Comments (1) | TrackBack
October 6, 2007
tajrobiate yek keshavarze dapooorti
امروز چیزی از مدرسه برای گفتن ندارم ،به خاطر همین میخوام تجربیات باغبانی و کشاورزی م رو بگم،اول :
افتاب گردون:در این مورد،هیچ کار خاصی لازم نیست انجام بدید؛فقط و فقط وقتی قدش تا کمر من رسید(حالا کمر خودتونم بود مهم نیست)با سیخ و نخ و غیره ببندینشون که ساقه ها نیوفتن.(ماله من هنوز به مرحله ی تکثیر تخمه نرسیده که اگه رسیده بود، بیشتر توضیح می دادم)
2)نخل مرداب)این مورد هم کار خاصی لازم نداره ،فقط وقتی یه دسته گل براتون اوردن (که توش نخل مرداب داشت)بیفتین به جون دسته گل ،و نخل ه رو چپکی بزارین تو اب.وقتی جوونه زد هم تو خاک بکارین.سرعت رشدش خوبه و برای من که خیلی عجولم عالی بود.
3)لاکی بامبو)از اونجاییکه 2 تا تلفات تو این زمینه و در خانه ما دیده شده،تجربیات ثابت کرده که اگه یه مهمون اومد خونتون و گفت:"ریشه ها ی این بامبوها رو بکنید و نابود کنید"شما باید فورا یه کشیده محکم و خوشگل رو صورت مهمونتون بخوابونید و بگید:"حسود،حسود؛تو میخوای بامبو ها ی من خشک بشن؟"
یه نکته دیگه هم وجود داره و اونم اینه که هر چند وقت یه بار گلدونتون رو کنترل کنید که نه کرمیده باشه.لازم به ذکره که کرمای این گیاه/... خیلی خوشگلن و هر چقدر بزرگتر میشن،ادم بیشتر شیفته ی حرکتشون میشه.
مراحل خشک شدن لاکی بامبو هم به این صورت که ابتدا برگ ها و جوونه هاش کم کم کم کم زرد میشه و اگر دیدین که ساقه پیچ پیچیه هم زردیده،دیگه خداحافظی کنید و ...البته میتونید مثل من ازمایش های مختلفی روش انجام بدید که ارایه ی گزارشاتم در مورد ازمایشات رو به بعد موکول می کنم.
4)اواکادو)اگه روزی روزگاری کسی تونست تو تهران نارگیل پرورش بده،اون روز اواکادوی منم محصولیده.البته من هنوزم امید دارم که میتونم اواکادو بپرورم.
5)یه گیاه دیگه هم هست که نمیدونم اسمش "گندمی"یا چیز دیگه.در هر صورت منظورم هموناییه که اکثرا تو خونه هاشون دارن و صد تا جوونه ازش اویزونه .اینم نکته خاصی نداره، بزارین خودش راحت زندگی کنه.
6)بازم یه چیز دیگه هست که نمیدونم اسمش چیه و مامانم به زور بغل گندمی های من کاشته و چون من زیاد دوسشون ندارم ،هیچی نمیگم.
*حالا گل و گیاهام تمومه و میخوام یه چیزی در مورده این خاکای ژله ای بگم:به نظرم این خاکا زیاد خوب نیست چون نزدیکه 2 قرنه که من یه نخل مرداب توش کاشتم ولی هنوز یه گل خوشگل ازش ندیدیم؛البته شاید من روش نگهداری و استفاده از این خاک رو نمیدونم ولی خوب...

Posted by Dedab at 4:56 PM | Comments (2) | TrackBack

