« October 2006 | صفحه اصلي | December 2006 »
November 30, 2006
سقراط فیلسوف یونانی برای صحبت کردن 3شرط قائل بود و معتقد بود در صورت رعایت نکردن این 3 شرط صحبت کردن بی ارزش است:او می گوید پیش از اینکه صحبت کنید،از خود بپرسید:
_ایا چیزی که می خواهم بگویم واقعیت دارد؟
_ایا چیزی که می خواهم بگویم اثبات خوبی و زیبایی است؟
_ایا چیزی که می خواهم بگویم،برای دیگران مفید است؟
Posted by Dedab at 5:26 PM | Comments (2)
November 24, 2006
دداب
روزی روزگاری کودکی در این دنیا زندگی می نمود که ------ نام نهاده بودندش.
این کودک از زمانی که زبان باز کرد تا زمانی نامعلوم نام خود را "دداب" دانسته و اصلا توجهی به اینکه پدر و مادر بنده خدایش ،بسی دنبال نام زیبا برای او گشته اندند،نمی کرد.
دداب قصه ی ما یه اسمی برای خودش گذاشته بود که خودش هم نمی دانست معنی اش چیست.نقل شده که به ------ می گفتند:اسمت چیست و او پاسخ می داده:"دداب".می گفتند معنی اش چیست:می گفته:"دداب"دیگه!
دداب ان زمان که نمی دونست معنی اسمش چیست،هیچ!شخص نویسنده اطلاع کامل دارند که تا امروز هم که 15 سال از عمرش گذرانده هم نمی دونه معنی اسمی را که برای خود نهاده بود چیست.
اینکه چرا ------ خود را "دداب" می نامیده می تواند دلایل مختلفی داشته باشد که باید مورد بررسی قرار گیرد:
1-خواهر دداب او را چندین بار در دوران بعد از جنینی با سر،پا و ... بر زمین انداخته که شاید قسمت حافظه ی اسمی او بر هم خورده بوده باشد؛چرا که اسم بقیه رو هم گاهی اشتباه می گفته.
2-از انجا که دداب جان!همیشه رو کتب و دفاتر خواهر هنر مندی می کرده و نمی گذاشته که خواهرش مشق بنویسد،ممکن است که یه روز خواهر گفته:الهی یه چیزی بشی و ------ یه چیزیش شده و از ان روز------ دیگر نتوانسته نام خود را بر زبان بیاورد.
3-این مسئله که دداب عقل و هوش نداشته را هم می توان رد کرد؛زیرا دداب در 4-3 سالگی جوک تعریف می کرده ،پس یه چیزی داشته.
بقیه ی دلایل رو هم خانواده باید اعتراف کنند که چی شده.
یه چیزی1:"دداب "کسی نیست جز...خودم(فریماه)
Posted by Dedab at 11:57 AM | Comments (4)
November 18, 2006
یه ساله شدی!بزرگ شدی!تولدت مبارک!
با نوشتن از کلاس تیز هوشان و زنگ ادبیات و دبیر ادبیات و گروهی که درون عضو بودم و جشن های مدرسه و اتفاقات سوم راهنمایی شروع کردم و تا امروز سعی کرده ام از همه چیز مدرسه و ...بنویسم و شاید اگر این وبلاگ نبود،امروز با خواندن خاطرات سوم و حس و حالی که داشته ام ،حالم خوب/بد نمی شد.
از روز اول، کلی غلط املایی و دستوری و علامت گذاری تو هر کدوم از این پست ها بوده تا امروز؛بعضی از مطلب ها هم خیلی پیچیده و گنگ بوده که فقط خودم می فهمم،بعضی ها شون هم رمزی اند!
این وبلاگ و کامنت هاش ،باعث شد تا دوستان مجازی ای مثل:مسافر،دلارام،مملی ان لاین،مهدی و ...پیدا کنم،کسانی که نمی دونم چه جوری اند و اون ها هم نمی دونن من چه شکلی ام؟چه اخلاقی دارم؟ و...
و امروز که از دوستای راهنماییم جدا هستم و کمتر ازشون خبر دارم،این فضا باعث شده که یه کوچولو از4-3 تاشون خبر داشته باشم.
از اینکه اینجا رو برای نوشتن دارم،خوشحالم!و نمی زارم که تعطیل بشه!
"دست نوشته های یک دانش اموز"تولدت مبارک!
Posted by farimah at 6:51 AM | Comments (5)
November 8, 2006
تو با منی اما...!
چند روز پیش داشتم از موسسه(زبان)می اومدم بیرون که دیدم یه نفر سلام کرد.
گفت:سلام،خوبی؟!
گفتم:مرسی،شما خوبی؟!
گفت:فریماه؟
گفتم:اره!فریماه!(دیگه نمی دونستم چی بگم،قیافه اش اشنا بود .)
گفتم:یه جا دیدمت ولی یادم نیست کجا؟
گفت:عترت،طاهر نژاد!
گفتم:ا!بعدا می بینمت.خداحافظ.
ولی امروز هر چقدر این ور و اونور رو نگاه کردم،ندیدمش.روز های قبل هم ندیده بودمش.
اصلا نمی دونم از بچه های پارسال بود؟از من بزرگتر بود ؟یا کوچکتر؟
یعنی چی شد؟!گم شد؟
**همه چیز متوقف شده و تقریبا از یه هفته پیش تغییر محسوسی رو حس نکرده ام.به نظرم،همه،مخصوصا دوستام خوابیدن!
خبری از کسی نیست.
(البته ممکنه برای شروع امتحان های نیم ترم باشه )
فکر کردید!فردا زنگ می زنم و همتون رو از خواب بیدار می کنم !
Posted by farimah at 9:55 PM | Comments (4)

