« July 2006 | صفحه اصلي | September 2006 »
August 24, 2006
همه چیز خوب یا بد داره پیش میره.امیدوارم از این به بعد خوب باشه!
همش نگران خونه ی فریور و پرستو ،همش فکر اینکه کی از این خونه اسباب کشی می کنن و کی کابینت اون خونه ی فریور اینا نصب می شه و به سلامتی ساکن میشن.هی میگیم مامان!داره کم کم کاراش رو می کنه که برن دیگه،تو چرا حرص می خوری؟می گه :نه،من باید برم ببینم بعد از این همه مدت چه جوری کار کرده؟رنگش چه جوری شده؟چرا اسانسورش راه نمی افته ؟اگه پام اینجوری نبود ال نمیشد و بل نمی شد......
خودم هم یه کم خسته م.مثلا تابستونه ولی ساعت 12 می خوابم و ساعت 7 یا 5/7 بیدار می شم که به کلاس هام برسم.رفتم دکتر،چند تا ازمایش نوشته که چرا من بی حوصله م و زود خسته می شم.دیگه حوصله ی با تلفن حرف زدن هم ندارم!فکر کن!من؟تازه یه توپ هم خورده به دماغم و درد می کنه!دو تایی بی حوصله.
از اونجا یی که وقتی من به یه چیزی گیر بدم ول کن نیستم،بهش گیر دادم که بریم سینما.من و مامان.
موقع رفتن مامان میگه که به اژانسی نگو جلو سینما ،بگو تو کوچه ی فلان.(حتما راننده تو دلش میگه :مگه مجبوری با این حال بری سینما؟!)
رفتیم تو سینما.حدود 10 دقیقه از فیلم گذشته.واکر مامان از در تو نمیره!فیلم تموم شده ،یه مرد خوابش برده و بیدار نمیشه.(مگه تو خونتون جا نبود ،1500 تومن دادی اومدی تو سینما خوابیدی؟)
اومدیم بیرون.از سینما افریقا تا میدون ولی عصر می دوم تا سه تا پاکت پست کنم.(البته چون مامان سینما افریقا رو با استقلال اشتباه گرفته.)
یه اژانس می گیریم و بر می گردیم.فیلم رو هم نقد می کنیم.
اخی.یه کم عوض شدیم.ولی این نمی تونه حال کسی رو که 4 ماه تو خونس و نمی تونه راحت راه بره رو عوض کنه.
Posted by hanifm at 2:00 PM | Comments (10)
August 19, 2006
پست سفارشی
از اینکه خوشحالی،خیلی خوشحالم و از اینکه راضی،راضی تر .
به خاطر اینکه همه چیز رو به راهه و تقریبا تا اینجا بد شانسی نیاوردی.
راستی،خسته نباشی!
Posted by hanifm at 11:01 AM | Comments (1)
August 13, 2006
می خوامشون
منم از اون" خونه ی قدیمی تو محله ی قدیمی" خاطره های زیادی دارم.( اینجاس که ممکنه بفهمی رابطه ی من و مرغ دریا رو)
یه بار وقتی بچه تر از اینی که هستم بودم،وقتی داشتم بازی می کردم،مامان اومد که بیا بریم خونه باباجی =باباحاجی=بابابزرگم).کلی گریه و زاری که نه نمی خوام ،می خوام بازی کنم !اون موقع مامان یه چیزی گفت که دیگه یادم نرفت:اگر یه روز خدایی نکرده بلایی سر باباحاجی بیاد پشیمون می شی ها.
اون روز رفتیم و فکر می کنم حدود یک سال بعد روز 28 ابان بابا حاجی فوت کرد!
من دیگه صورت بابا حاجی م رو ندیدم.من از دار دنیا فقط همون یه دونه با با بزرگ رو داشتم.
مامان و بابای بابام قبل از اینکه بابام ازدواج کنه فوت کرده بودن و مامان هم حتی ندیده بودشون و مامان مامانم هم سال 66 تو شلوغی های مکه منژیت می گیره وتو مکه فوت می کنه.رفت و فقط چمدونش برگشت.
خونه ی بابام اینا رو ندیدم ولی خونه ی مامانم اینا رو چرا.هر سال صفر توش شله زرد می پختن و اش شله قلمکار.
این خونه در شرف فروخته شدنه.خونه ای دو طبقه که طبقاتش با پله های باریک و گردی به هم مربوط می شن.تا وقتی که کسی تو انجا زندگی می کرد و محل سکونت بود،گل های رز و حیاطش اب می خورد و حداقل جارو میشد،اما الان دیگه خبری از گل های رز و خونه ی ترو تمیز نیست.
خلاصه اینکه بعد از فوت بابابزرگم اونجا خیلی عوض شد ولی دور هم جمع شدن خاله ها و دایی ها اونجا و الاکلنگ بازی با کاشی های لق حیاط و ...رو من یکی یادم نمی ره.
اون خونه ی با صفا اگر هنوز هم محل سکونت پدر بزرگ و مادر بزرگم بود،خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی با صفا تر بود.
منم مثل خیلی ها دوست داشتم که با مامانی و باباجی خودم برم بیرون،روز مادر و روز پدر براشون کادو بخرم،از اونا بشنوم که مامانم و بابام وقتی بچه بوده چه خرابکاری هایی کردن وهفته ای خونمون می موندن و خیلی چیز های دیگه.
امروز سالگرد فوت مامان بزرگمه.مطمئنا تو بهشته ....
خدا بیامرزتش!
Posted by hanifm at 9:13 PM | Comments (9)
August 12, 2006
دیر اومدید اما امروز به این نتیجه رسیدم که باز هم زود اومدید و جانشین های بهتری وجود داشت.
Posted by farimah at 11:13 PM | Comments (2)
August 7, 2006
توضیح نامه
من که خاله و عمه نشدم ،نی نی گولو ی به دنیا امده همونه که فرنوش و دوستای وبلاگش سیسمونیش رو جمع کردن!اشتباه نشه!
Posted by farimah at 2:10 PM | Comments (3)
August 6, 2006
نی نی گولو داره میاد!
_الو سلام ،فرنوش خانم؟
سلام من خواهرشونم.
_من مادر شوهر مامان نی نی گولو ام.کی میان؟
الان رفته کلاس ،حدوده 7 میاد.
_چون گفته بودن وقتی مامان نی نی گولو رفت بیمارستان بهشون زنگ بزنم.پس من دوباره مزاحم می شم.
پ.ن1:پس نی نی گولو داره به دنیا میاد!!!!!!!!!D:
پ.ن2:قبل از این پست می خواستم در مورده چیز دیگه ای بنویسم،ولی وقتی مامان بزرگ نی نی گولو زنگ زد ،گفتم تا داغه به همه بگم!
Posted by farimah at 5:58 PM | Comments (2)

