« February 2006 | صفحه اصلي | April 2006 »
March 20, 2006
عیدتون مبارک!
سال نو مبارک!
به امید سالی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب و خوش برای همه!
سال نو مبارک!
سال نو مبارک!
سال نو مبارک!
سال نو مبارک!
سال نو مبارک!
Posted by hanifm at 6:29 PM | Comments (4)
March 16, 2006
روز اخر
روز اخر،زنگ اخر،ساعت12:30
مثل همیشه در این موقع باید زنگ می خورد ولی کسی صدای زنگ رو نشنید.
مهسا،هستی،دو تا عاطفه ها،مهدیه،پانیذ ،ارزو زارع و...اومدن کلاس ما.اومدن برای خداحافظی.اومدن تا همدیگرو برای اخرین بار در سال 84 ببینیم.چه حس بدی!
برای هم ارزو های خوب می کنیم وهمدیگر رو بغل می کنیم وکنار هم می ایستیم تا به طور مثلا مخفیانه عکس بگیریم.
دیگه کم کم بارمون رو جمع می کنیم که بریم.(سعی می کنم کارت هایی رو که برای بچه ها خریدم بهشون برسونم.)
در حال رفتنیم که دو کاغذ به من و فرزانه داده میشه! چه حس خوبی! (اینکه توش چی نوشته بماند!)
چشم های گریون و قرمز بچه ها یه حس بدی رو منتقل می کنه.چه حس بدی!
معاون عزیز در اخرین لحظه ارزو های خوب می کنه: امیدوارم سال جدید این مقنعه ها تون درست شه و انقدر موهاتون بیرون نباشه!(_انشاا..)
نزدیک در یه کارت از دوست جدیدم می گیرم و به امید ان که شادانه شاد شاد باشند و بمانند از مدرسه میام بیرون.باز هم گریه.چه حس بدی.از اینجا به بعد همش حس بده:برای اخرین بار در سال84 سوار سرویس می شم،برای اخرین بار در سال 84 با بچه ها خداحافظی می کنم،برای اخرین بار در سال 84از سرویس پیاده می شم و برای اخرین بار در سال 84 ساعت 1 به خونه می رسم.
Posted by hanifm at 2:12 PM | Comments (3)
March 13, 2006
گلچین
یک،دو،سه.یک- یک،دو،سه.دو.....(بچه ها مثلا دارن ورزش می کنن!)
یکشنبه21/12/84_ساعت :7:30
معاون یا ناظم یا همونی که من همش نفرینش می کنم!در بالکن یا جلوی در بوفه یا اون بالا ایستاده و نطق می کنه:
... خانم ها ما بیرون ادمایی رو میبینیم که یه مقنعه ی مشکی به هوای محرم سرشون کردن ولی از این چیز های به اصطلاح مشکی !!!دستشونه و مردم رو میترسونن.
خانم ها !چهارشنبه سوری از عصر شروع می شه تا به اصطلاح زمانی که هوا تاریک شه.(منظور؟_یعنی از صبح شروع نمی شه، تو مدرسه از این چیزا نداریم!)
دوشنبه22/12/84_ساعت :7:30
ناظم مهربان مدرسه؟؟؟!!!:
...خانم هایی که موهاشون رو درست می کنند میان مدرسه!مگه اینجا سالن مده؟من چند بار گفتم،مگه این دبیر های ما مو ندارن؟مو دارن موهاشونم خیلی قشنگه!ولی دلیل نداره که به اصطلاح موهاشون رو بریزن بیرون!من میرم طبقه ی دوم می بینم همه جلوی اینه ایستادن دارن موهاشون رو درست می کنن:یکی سر بالا میزنه،یکی پوش میده!!!!!!!!!!!! یکی میریزه تو صورتش ،یکی فرق کج باز می کنه.(ببخشید!خب چی کار کنیم؟)
حالا من امروز این بچه ها رو بعد از زنگ پرورشی می برم توی دفتر...
نکته های مهم:
نکته1)اون چیزای مشکی ،اسم دارن!
نکته2)امروز هیچ بچه ای به خاطر موهاش به دفتر لولو و ...نرفت!
نتیجه:معلم ها تو دفتر موهاشون رو به هم نشون میدن!چه جالب!
Posted by hanifm at 6:31 PM | Comments (6)
March 8, 2006
محیا ، لولو!
امروز به همراه دوستان در وسط حیاط نشسته بودیم وشکوفه!(-- فیل)می خوردیم که ناگهان امد و یکی از ما را با خود برد.
_کجا برد؟همون جایی که لولو داره (دفتر مدیر)
یکی از ما را برد و با صدای بلند فریاد بر اورد :اون --فیل ها رو همونایی که ریختن جمع کننن وگرنه ...
منابع اگاه که نزدیک دفتر لولو بودن ،نقل می کنند:صدایی بلند از دفتر بر امد که مو را بر بدن ادمی سیخ می نمود.حالا تصور کنید که محیا(همون یکی)در دفتر بوده است.
یکی(محیا)امد و با امدنش گریه هم اورد.محیا امد و با امدنش همه ی دوستان را دور خود جمع کرد.محیا امد و از حرف های لولو گفت.لولو به یکی(محیا)گفته بود:تو چرا جوراب کوتاه پوشید؟تو چرا نماز نرفت؟تو چرا وسط حیاط خوابید؟ها؟
محیا هم گریه کرد وگریه کرد ولی زنگ اخر دیگر گریه نکرد و خنده کرد.
(همین جا تمام شد،ببخشید اگر بد تمام شد.)
Posted by hanifm at 4:02 PM | Comments (6)
March 4, 2006
((خدایا اگر خوب شدنی نیست،خودت راحتش کن!))
چند روزننوشتم.این خلاصه ی این چند روزه:
یکی از عمه های گوگولی مامانم سکته کرده و بشدت حالش بده.
یه دوست جدید پیدا کردم که بعد از ملیکا ،دومین دوست کوچکتر از خودمه که در این مدرسه باهاش دوست شدم.(از همه ی گل های عترت!خواهش میکنم که خواهش نکنند تا اسمش رو بگم ،چون من نمی گم!)
Posted by hanifm at 6:39 PM | Comments (7)

