« December 2005 | صفحه اصلي | February 2006 »
January 28, 2006
این چند روز
*بالاخره بعد از ... روز فردا امتحانامون تموم میشن.(فکر می کنم زمانی که امتحان داشتم بیشتر از زمانی که امتحان نداشتم مینوشتم!)
*قرار بود مامانم روز یکشنبه زانوش رو عمل کنه که نشد و احتمالا می افته برای چند روز دیگه.(لطفا براش دعا کنید!)
*دیشب من و مامانی رفتیم جشنواره.(با تشکر از داش فری و پپری که بلیت هاشون رو به ما دادن+یه از موشی و نحیف خان که :1-ما را بردن 2-خلاصه فیلم رو که من تعریف کردم گوش دادن.)
*بعد از 4ماه یه 75/19در درس تاریخ گرفتم.
*امروز بعد ازاینکه ارزو پیشنهاد داد تا یه روزی را در چند سال اینده مشخش کنیم وهمدیگرو ببینیم ،همه با هم تصمیم گرفتیم 9/9/1390ساعت 9صبح بریم بوستان گفت و گو تا ببینیم چه شکلی شدیم و...
توجه:از اینجا به دختر های گل شیعه ی عترتی مخصوصا اعضای گروه تخم مرغها وگروه اون دختره که من باهاش دوست نیستم !(ارزو)میگم:یادتون نره.
Posted by hanifm at 3:55 PM | Comments (5)
January 21, 2006
remember...
remember
that you are
only an actor
in a play,
wich the manager
directs.
Posted by hanifm at 6:30 PM | Comments (1)
January 19, 2006
بچه ها خسته نباشید!
دیروز یه برنامه ی خیلی خوب تو مدرسه اجرا کردیم؛فرزانه می خوند ،ارزو گیتار میزد،فاطمه تنبک میزد و من هم ویالن.دنیا مجری بود وشفق هم درخواست کننده اهنگ.
شفق زنگ زد و از دنیا خواست که براش یه اهنگ از(استاد) شجریان پخش کنه اما چون تو ارشیو دنیا جون که لباسش خیلی بهش می اومد! شجریان نبود ،از مهمان برنامه که فرزانه بود خواست یه اهنگ بخونه.فرزانه هم شروع کرد به خوندن وما هم پشتش مثلا گیتار و تنبک و ویالن می زدینم!همه تو حس بودیم که فهمیدیم اهنگ رو اشتباه گذاشتن !ما نوازنده ها!که عین خیالمون نبود ،اما فرزانه که اون یکی شعر رو حفظ کرده بود و کلی هم بهش گفته بودن:محسن جون چرا شعر رو بلد نیستی !خیلی حرص خورد.
بالاخره برنامه تموم شد و بچه ها هم خیلی خوششون اومد. ما هم مثل چی ریختیم رو سر عاطفه که چرا اهنگ رو اشتباه گذاشته بود . اخرجشن هم کلاس ما برای اجرای برنامه اول شد.
(فکر نکنید ما در مدرسه انقدر راحتیم که هر کاری دلمون خواست میتونیم بکنیم و هر اهنگی رو که خوشمون اومد در جشن هامون استفاده کنیم،نه، اجازه ی این اهنگ رو فقط به خاطر اینکه توش کلمه های
عشق و عاشق و نامه و...وجود نداشت و اسمش زیارت امام رضا بود تونستیم بگیریم.)
در اخر:فرزانه ،فاطمه،دو تا ارزوها،یاسمین،عاطفه-م ،دنیا ،شفق و....خسته نباشید و یک تشکر ویژه از:خانم راغبیان ،خانم کیا،خانم محسنی پورو خانم عربانی!
تصاویر این جشن رو، فردادر معرض دید عموم میگذارم.
Posted by hanifm at 6:13 PM | Comments (4)
January 9, 2006
خانم های سوم؛ دیگه جشن بی جشن
امروز تو مدرسه جشن داشتیم.اجرای برنامه با دوم ها بود .تصمیم گرفته بودن سر مسا بقه حال سوم ها رو بگیرن وچون ما از این موضوع خبر داشتیم،هیچ کدوممون دستامون رو بالا نبردیم!این کارمون خیلی هارو عصبانی کرد.اما اونا فقط 1مسابقه نداشتن.برای مسابقه ی بعدیشون ،یکی از بچه ها بلند شد و جواب سوال رو داد اما وقتی رفت جایزه ا ش رو بگیره ،مجری بهش گفت:کی گفته ما می خوایم به تو جایزه بدیم؟(البته قبل از اینکهxبره و جایزه اش رو بگیره چند بار گفت:جایزه پیش کشتون!)و برای مسابقه ی بعدی یه نفر دیگه رفت.خیلی اصرار کردیم که نره اما رفت و اونا هم بهش گفتن که برگرده!تا اینجا به طرق مختلف ما رو ضایع کردن ودر اخر مراسم هم معلم پرورشی ،سوم ها رو از شرکت در جشن های بعدی منع کرد وما هم با گفتن الهی شکر نماز خونه رو ترک کردیم!
جالب اینجا بود هیچ کدوم از سومی ها شیرینی و اب میوه نخوردن و63تا ابمیوه و شیرینی رو دست دومی ها موند!(روی میز هر کدوم از معلم ها یه پارچ ابمیوه بود تا بخورن که نمونه)
*از فردا امتحانات تر ممون شروع میشه ومسلما من کمتر خواهم نوشت.
Posted by hanifm at 4:20 PM | Comments (4)
January 8, 2006
فکر کن!
تقدیم به تمام انسانهایی که همدیگه رو فراموش کردند و تقدیم به کسانی که کینه رو تو دلشون پرورش میدند.
نمی دونم چرا تا وقتی که با هم هستیم و با هم می خندیم، قدر همدیگرو نمی دونیم. نمی دونم چرا به محض اینکه احساس دوری می کنیم، به محض اینکه می فهمیم داریم همدیگرو از دست می دیم، دلهامون تنگ میشه و می میریم برای هم و جیگرمون میاد توی دهنمون. نمی دونم چرا تازه سه ساعت بعد از اینکه یکی رو از خودمون می رنجونیم، تازه عذاب وجدان میاد سراغمون و ما در حالیکه معلق موندیم برای توجیه خودمون هم که باشه میگیم: تقصیر خودش بود!
ببخشید با شما هستم! با تو ام! با تویی که یک سال، دوسال و یا چندین سال همراهت بودم. با تویی که الان دیگه منو نمی شناسیو می گی: ببخشید شما؟!
چرا بهترین دوستهای زندگیتو فراموش کردی! چرا حالشونو نمی پرسی؟ چرا نمی پرسی که زنده اند یا مرده؟ نمی ترسی از اون روزی که بهشون زنگ بزنیو دیگه نتونی حالشونو بپرسی؟ دلت برای با اونها خندیدن تنگ نشده؟
نمی خوام افسرده شی ولی به این فکر کن که ممکنه که دیگه نبینیشون.
فکر کن!
Posted by hanifm at 6:01 PM | Comments (2)
January 6, 2006
یه گل...
یه کتاب گرفتم تو دستم وسعی می کنم جمله هایی قشنگ پیدا کنم و بنویسم:
اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میان میلیون ها سیاره بی نظیر است،همین کافی ست که وقتی به ستاره ها نگاه می کند،احساس خوشبختی کند.چنین ادمی می تواند به خودش بگوید:((گل من انجا روی یکی از این ستاره ست.))حالا اگر گوسفندی ان را بخورد،مثل این است که برای او تمام ستاره ها یکباره خاموش شده باشند. انتوان دوسنت اگزوپری
Posted by hanifm at 3:49 PM | Comments (1)
January 3, 2006
زبان دوستی
اگر بتوانم مانع شکستن دل کسی شوم
بیهوده نزیسته ام
اگر بتوانم درد زندگی کسی را تسکین بخشم
یا درد کسی را ارام کنم
یا سینه ی سرخ از حال رفته ای را یاری رسانم
تا دیگر بار به اشیانه اش برگردد
بیهوده نزیسته ام
Posted by hanifm at 8:22 PM | Comments (6)
January 1, 2006
ارزش دوستی
اگر دوستی داری که ارزش دوستی را دارد
دوستش بدار وبگذار بداند
که تو دوستش داری بیش از روز های زندگی
چهره ی او را با سرخی غروب در امیز
چرا کلمات زیبا هنگامی به زبان ایند
که دوستی مرده است؟
Posted by hanifm at 5:21 PM | Comments (4)

