پيشنهادات




 پيوندها


 آخرين نوشته‌ها


 جستجو


 گروه بندي


 بايگاني

« November 2005 | صفحه اصلي | January 2006 »

December 26, 2005

یه ادم خیلی خیلی عاقل

بابا اگه یه معلم با ادم لج کنه،اون ادم باید چی کار کنه؟اونم ادمی که همیشه سر کلاس اون دبیر مثل چی نشسته ودرس گوش کرده. اگه دبیر محترمه ادبیاتون،به خاطر اینکه ادرس فرستنده وگیرنده رویه جور نوشتید ویه نامه برای خودتون نوشتید،نمرتون رو کم کنه و بگه :ادم های عاقل این کار رو نمی کنن و شما هم بگید :خب من کم عقل!و اون در جوابتون بگه من هم می خواستم همین رو بهتون یاد اوری کنم!شما چی کار می کنید؟
واقعا چی کار می کنید؟اگربه خاطر یک کلمه ی ((small)) که تو انشاتون نوشتید ازتون یک نمره کم کنه و به خاطر این که موهاتون رو کوتاه کوتاه کردید بهتون لقب روانی بده،جز اینکه تو دلتون بگید،اره من احمق،به تو چه؟تو که بجز خفه،بتمرگ سر جات وخفه شو واین جور چیزا،جمله ی قشنگ تری تو دهنت نیست،مدرک لیسانس ادبیاتت رو بذار سر کوزه و ابش رو بخور.شمایی که ادعات می شه هیچ گناهی نکردی،تیکه انداختن و دل شکستن رو چی می دونی؟
ببخشید اما ادمای عاقل زیادی رو این کره ی خاکی زندگی می کنن.

Posted by hanifm at 8:24 PM | Comments (4)

December 21, 2005

ما امشب تنهاییم!

امشب شب یلداس،امشب من ومامان وبابایی تنهاییم.موشی اینا رفتن عروسی وداداش فری اینا هم می خوان
برن خونه ی پپری اینا.ما امشب تنهاییم.
لطفا یکی بیاد خونه ی ما!ما امشب تنهاییم.
ما امشب انار،شیرینی،اجیل،سبزی پلو،تخمه و...داریم.پس لطفایکی بیاد خونه ی ما!

Posted by hanifm at 7:36 PM | Comments (4)

December 17, 2005

یه افسانه

تقریبا سه سال پیش حدودا همین روزا بود که 9 تا بچه اول راهنمایی،تصمیم گرفتن با هم یک گروه تشکیل بدن و اسمش رو بذارن((تخم مرغ ها)).خیلی ها ازشون طرفداری کردن و خیلی ها هم از حسودی مردن.ولی این 9 نفر با هم موندن و...موندن.و تا جایی که تونستن همه پشت هم ایستادن.تقریبا اخرای سال که قرار بود 6 نفر از این 9 نفربرن اردوی اخر سال(کاشان)،این 6 نفر بچه دلشون برای 3 نفری که نیومده بودن سوخت.خیلی اونجا برای اون 3 نفر گریه کردن و دوست داشتن همه با هم بودن. بالاخره امتحانات ترم دوم شروع....بعد تموم وتابستون شروع و....وتابستون تموم شد.شاید هیچ کدوم از این زرده تخم مرغی ها فکر نمی کرد که همه دوباره توی یه کلاس نزدیک بهم خواهند نشست.لحظه ای که کنار هم توی یه کلاس نشستن ،تصمیم گرفتن با هم ،مثل گذشته،همراه هم مثل همیشه،پشت هم مثل سال گذشته بمونن.وسط های سال که رسید ویا شاید هم اخرای سال،کم کم از هم جدا شدن.شاید برای کسی فرقی نمی کرد که چرا فلانی به اردوی اخر سال دوم نیومده و نیست.شاید همدیگرو کمی فراموش کرده بودنداما هیچ وقت دلشون نخواسته بود که سال سوم از هم جدابشن
وقتی به خودشون اومدن،فهمیدن از هم جدان و سه تا سه تا توی یه کلاس نشستن.شاید هیچ کدوم باور نکرده بودن.اونایی که باور داشتن روز اول رو به گریه گذروندن و کسانی هم که باور نداشتن ویا شاید خاطرات شیرین سال اول و دوم رو فراموش کرده بودن،راحت ویا شاید هم از درون ناراحت،سر جاهاشون نشستن.شاید بشه گفت بعد از جدایی فهمیدن چقدر برای هم عزیز بودن،چقدر هر کدوم دوست داشتنی مهربونن. سه ماه از سال سوم همشون گذشت ویکی شون مثل من ارزو کرد کاش همشون کنار هم نشسته بودن وبا هم بودن،نزدیک به هم.
تخم مرغ ها از 9 تا عزیز تشکیل شده بود که فقط فرزانه،هسنی،مهسا،فرحناز، مهدیه،یاسمین،هر دو عاطفه و من رو+یه عالمه مهر و وفا تو خودش جا داده بود.
(کاش هیچ گروهی از هم نپاشه،چه نخستین وچه دومین.)

Posted by hanifm at 5:52 PM | Comments (6)

December 16, 2005

فرقی نمی کنه

چه کوچیک عین بادوم زمینی،
چه گنده عین غول بیابونی،
به هر حال همه مون یه اندازه ایم
وقتی چراغ رو خاموش کنیم.

چه غنی عین سلطان
چه فقیر عین گدایان،
هر دومون یه اندازه می ارزیم
وقتی چراغ رو خاموش می کنیم.

قرمز باشیم ،سیاه یا نارنجی باشیم،
زرد باشیم یا سفید باشیم،
همه عین هم می مونیم،
وقتی چراغ رو خاموش می کنیم.

برای اینکه همه جیز رو به راه بشه:
خداوند باید چراغها رو خاموش کنه.

Posted by hanifm at 8:59 PM | Comments (0)

December 2, 2005

ما وکلاس تیز هوشان

(امروز من و مهسا با هم شریکی نوشتیم)

ساعت 1:15دقیقه بعدازظهر،کلاس تیزهوشان علوم
مهسا: یک دفعه، عاطفه- س پسوند(ید) را که مربوط به ترکیب های جامد یونی میشه اشتباها(رید) گفت و ای کاش کمی ارومتر گفته بود ولی خیلی بلند گفت و این کلاس ما بود که در هوا معلق مونده بود!

ساعت 1:35دقیقه
آخر درس خانوم از بچه ها پرسید: کی نفهمید؟ و زامبل قزوینی گفت: دشمن! (فریماه: منابع اگاه می گویند: زامبل در جواب هر سوالی می گه: دشمن)

ساعت 1:45دقیقه
خانوم داشت در مورد گچ های زنده صحبت می کرد که یک باهوش گفت :خانوم این گچه تغذیه هم می کنه؟!
زامبل وخوشگل دارن با هم حرف می زنن، یکی دو دقیقه هم نه ...دقیقه. خوشگل چون مو آناناسی نیومده داره با زامبل حرف می زنه، وگر نه خوشگل، اصلا حرف نمی زنه! فریماه: خانوم عاطفه-م را میز اول نشونده، عاطفه هم دایم از اونجا میگه خیلی نامردی. خیلی نامردی! البته من فکر می کنم منو با خانوم اشتباه گرفته و فکر می کنه من جاش رو عوض کرده ام !
دو دقیقه مانده به زنگ ،ولی الان زنگ خورد.

زیر نویس


مو آناناسی= هستی(یکی از مهاجران زنجان ـ تهران که از دوازده ماه سال یازده ماهش رو میرن زنجان)
زامبل قزوینی = فرناز (مادر بزرگه کریم خان زند)
خوشگل=فرحناز
مهسا=زهرا(اجلالی خودمون)
عاطفه-س=عاطفه سلیمی
عاطفه-م=عاطفه مرادی

Posted by hanifm at 10:27 PM | Comments (4)