November 26, 2005
مدرسه قسمت اول
ساعت یازده و پنجاه دقیقه، زنگ ادبیات
دبیر محترم میگه که با کلمات مشتق قسمت دوم سوال فلان جمله بسازید. فرزانه خیلی ناراحته ولی همین الان یک لبخند زد. یاسمین مثل کرم به خودش می لوله و همش میگه: فریماه سرتو بگیر پایین، من نمی تونم تخته رو ببینم! من موندم یاسمین با این هیکلش چرا نمی تونه تخته را ببینه؟! شفق و نسرین که میزهای کناری من می نشینند دارن زیر میز تمرینهای ادبیاتشونو می نویسند. دبیر محترم میگه: با هر دستی بدید از همون دست پس می گیرید! خوبی کنید! و خیلی نصیحتهای دیگه.
از خاطره ختمی که هفته پیش رفته میگه و... و از اینکه خنده، 17 ماهیچه صورتو حرکت می ده.
ساعت دوازده و ده دقیقه، زنگ ادبیات
شفق هنوز داره تمرینهاشو می نویسه. نمی دونم چرا تموم نمی شه؟! احتمالا هر سئوالو 5 بار نوشته !
دبیر محترم داره درباره صحبت یکی از کارشناسان برنامه به خانه برمی گردیم حرف می زنه؛ که عمر انسان می تونه حداقل 2500 و حداکثر 250هزار سال باشه!
این دبیر محترم، خوره برنامه به خانه برمی گردیمه. هر وقت میاد سر کلاس می گه: دیدید توی برنامه به خانه بر می گردیم آشپزه فلفل و با نمک قاطی کرد؟ دیدید ....
ساعت دوازده و بیست دقیقه، زنگ ادبیات
حالا رفتیم سر قضیه سگ تو ی حرم امام رضا (ع). هر کی یه نظریه ارائه می ده و در آخر به نتیجه رسیدیم؛ احتمالا سگه یه آدم پلید بوده که به شکل سگ در آمده. جل الخالق!
یک ساعت و سی و پنج دقیقه بعد
پنج دقیقه آخر زنگ زبان، دبیر محترم از یاسمین،( اسپل) لغات را پرسید. البته یاسمین مکالمه را روی میز نوشته بود که مفید واقع نشد. فرزانه و یاسمین سرشونو کردن توی دفتر من که ببینند چی نوشتم، اما من دفترمو بستم و گفتم که بعدا می فهمید.( البته هیچ وقت نخواهند فهمید!!!)
دبیر محترم بد گیر داده به کلمه «بیوتی فول» و از همه به غیر از من ( اسپلشو) می پرسه.
ساعت دو بعد از ظهر
همین الان زنگ خورد.
تمام
Posted by hanifm at 6:46 PM | Comments (3)
November 18, 2005
من اومدم
من فریماه 14 سال دارم
Posted by hanifm at 10:52 PM | Comments (4)

