« وما سیاه پوش شدیم... | صفحه اصلي | میخوام بگم یه جفت گوش میخوام »
یه چیزی 1:یه روز داشتم به این فکر می کردم که مرگ راحته و مثلا اگر بگن فردا می میری،کار زیادی ندارم؛بعدش گفتم نه،بیچاره مامانم،بیچاره بابام،بیچاره فرنوش و فریور،اهان نه،مثلا با فلانی تازه دوست شدم...،بعد دیدم منم به اندازه ی خودم خیلی به این دنیا وابسته ام،بیچاره فلان و بی چاره بهمان بهونه س.
یه چیزی 2:چرا می گن وسط خیابون ندویید؟ندویی که ماشین میزنه له میشی.(امروز امتحان کردم،همه بدویید)
یه چیزی 3:یه وقتایی فکر میکنم چقدر بدبختم که تو 16 سالگی،نه مادر بزرگ دارم و نه پدر بزرگ،در صورتی که الان همه 80-90 سال عمر میکنن.(همین الان فهمیدم که میانگین عمر تو خانواده ی ما خیلی پایینه.)
یه چیزی 4:توی این چند روز و هفته ای که نیستی، انقدر دلم برات تنگ شده .تنگ تنگ.جات خالیه خالیه."به کجا چنین شتابان"رفتی؟
Posted by Dedab at August 14, 2007 1:34 PM
Trackback Pings
TrackBack URL for this entry:
http://www.moayeri.ir/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/273
Comments
یه چیزی1:مرگ اصلا راحت نیست.حداقل واسه من اصلا راحت نیست.نمی تونم بیخودی ادای اونایی رو دربیارم که میگن مرگ آسونه.
یه چیزی2:هر دوش هست.بعضی مواقع باید بدویی.بعضی وقتا هم نباید بدویی.الکی دستور دویدن نده پس فردا هممون سینه ی قبرستونیم.
یه چیزی3:تا الان به این فکر کردی که چقدر توی 16 سالگی خوشبختی که مامان و بابا و خواهر و برادر خوب داری؟به داشته های خوبت فکر کن.
یه چیزی 4:نداریم...
Posted by: م س ا ف ر at August 15, 2007 2:14 AM
سلام گوگولي
خوفييي؟
چه عجب
بابا به منم سر بزن ديگه؟!
Posted by: مهسا at August 15, 2007 5:38 PM

