زنده ام
((....گویند در مجلس پا تختی ای ،طبق معمول صاحب مجلس داشت مهمون های عزیز رو دعوت می کرد بیان وسط (برقصند!)که یکی از مهمان های گرامی -که نمی خواسته برقصه-دست به دامن دو بلندگوی روی هم چیده شده ی کنار خود شده؛ در همین حالت هی از صاحب مجلس اصرار،از مهمون عزیز انکار....ناگهان،
مهمون عزیز که با سر خوردند زمین،هیچ!دو بلند گو را هم از روی میز انداختند پایین!...))
*چهارشنبه وجمعه و شنبه همش درگیر !!!حنابندون و عروسی و پاتختی پسر دایی مامانم بودم!!(انقدر عروسی نمیریم،عروسی که میشه هول می شم.)
عروسی خوبی بود!
پاتختی اش هم خیلی خوب بود؛ مرتب بقیه سوتی می دادن و ما(من+مرغ دریا+دونفر دیگه)شکار می کردیم و می خندیدیم.
تمام.
یه چیزی:این حکایت بالایی مربوط به پا تختی دیروزه.
Posted by Dedab at December 17, 2006 10:24 PM

