پيشنهادات




 پيوندها


 آخرين نوشته‌ها


 جستجو


 گروه بندي


 بايگاني

« کارنامه،علی کوچولو،عدس،اردو | صفحه اصلي | دو دوست »

خاطره اردو

ساعت 6 و نیم از خواب بیدار شدم و دویدم تو حموم.بعد از حموم دویدم تو اشپز خونه.چایی و غذام رو اماده کردم.نگاه کردم به ساعت :7:25 دقیقه.(ساعت 7 و نیم با بچه ها تو مدرسه قرار دارم و ساعت 8 هم قراره که حرکت کنیم.)تا یه ربع به هشت تو خونه بودم.تازه بعد از اینکه لطف کردم و راه افتادم،مامان زنگ زد که رضایت نامه نبردی.
بالاخره رسیدم.4 تا دوست جلو در ورودی ایستاده بودن.یکیشون ،یکی از هم سرویسی های گلمه!یکیشون گلفام و بقیه.
پیدا کردن دوستام از لای جمعیت اول و دومی ها کار زیاد سختی نبود،چون درست رو به روی در نشسته بودن.چون از لای یه در نیم متری که باز بود رد نمی شدم و تقریبا داشتم می دویدم،به در بغلیش هم خوردم و عاطفه و ارزو ! و مهدیه رو بغل کردم.چه حس خوبی !با اینکه 7-8 روز قبل دیده بودمشون ولی خیلی دلم براشون تنگ شده بود.این وسطا یه جقله میاد و میگه:وا!این سوم ها چه کارایی میکنن؟
به فرزانه زنگ زدم.کجایی؟_نزدیک فلکه.
خانم عربانی(مسئول تربیتی )اومد و گفت که :شما چرا دیروز زنگ نزدید؟جا نباشه چی؟حالا بشینید تا اگه جا بود ببریمتون!
به ذهنمون خطور کرد که اگه جا نبود،بریم سینما!ارزو!یه جایی رو تو کارون پیشنهاد کرد و نهایتا رسیدیم به سینما افریقا و قدس و ... پیشنهاد شد که بعد از سینما بریم یه جا هم غذا بخوریم.
دو باره زنگ زدم به فرزانه.کجایی؟_تو فلکه.تصادف کردیم!
رفتیم تو اتاق خانم عربانی :خانم اگه جا نبود اشکال نداره ها!ما برمی گردیم!
صد سال بعد فرزانه اومد و گفت که بعد از تصادف سوار اتوبوس شده و اومده.
سوار اتوبوس شدیم.شکر خدا جایی برای نشستن نبود!نهایتا دوستان دومی لطف کردن و یه کم جمع تر نشستن تا ما هم بشینیم.
تو اتوبوس فهمیدیم که چه سومی هایی داره این مدرسه امسال!یکی لباسشو اورده بود به بقیه نشون می داد،یکی دیگه با اینکه مقنعه ش خیلی جلو بود می گفت:بچه ها چادرمو بدید اقای راننده منو دید!
1ساعت و نیم بعد رسیدیم:اردوگاه حضرت فاطمه زهرا(س).
به قول عاطفه:حیف این اسم که برای این بیابون گذاشتن.
درخت زیاد داشت .ابسرد کن هم زیاد داشت ولی درخت های خشک و اب های بدبو و بد مزه.
با همه اینا به ما خوش گذشت.مهدیه یه جوک رو 1001 بار تعریف کرد.به یکی از بچه ها زنگ زدیم .اب بازی کردیم و...
حدود 6 و نیم بعد از ظهر هم برگشتیم و 20 دقیقه به 8 تو مدرسه بودیم.
تو راه روی مدرسه 7-8 کاغذ چسبونده اند که برای ثبت نام به طبقه ی بالا مراجعه کنید.فرزانه هی فحش می داد و می کفت که اینا رو بکنید!بچه ها رو بد بخت نکنید!که ارزو!با یک ضربه ی فنی بهش فهموند که خانم زرگر (هنر)پشتمونه.خ زرگر هم با یک لبخند ملیح از کنار ما گذشت.دیشب ما حدود 3-4 دفعه به طرق مختلف سوتی دادیم که همه توسط خانم زرگر رویت شد!و در نهایت وقتی که ما گفتیم امروز چقدر ضایع شدیم،گفت:بله!خیلی هم بد ضایع شدید!
اخرش هم نرفتیم سینما و برگشتیم خونه!

Posted by farimah at July 5, 2006 12:37 PM

Comments

خيلي خوشحالم كه بلاگت بروز شد و باز هم خوشحالم كه تونستي دوباره دوستانت رو ببيني و با هم صفا كنيد اردو خيلي خوش ميگذره البته اردوهاي ما با شما يكمي فرق داره :-) ما هرجا بريم تا اونجا را آباد نكنيم ول كن نيستيم در كل موفق باشي :-)

Posted by: mamalionline at July 5, 2006 8:56 PM


باز خوبه مارو دریا میبردن.
ولی خوب خوش می گذرونین.

Posted by: م س ا ف ر at July 7, 2006 1:24 AM


yadet raft begi ke baz ham sare hamoon mozoohayiii ke farzane ro asabani mikard bahs kardimo na tanha be natijeyeii naresidim balke arabani khoshgele ham az dast arezoo shadidan narahat shodo az baghiyeye ordooha mahroomesh kard

Posted by: atti at July 7, 2006 2:31 PM