پيشنهادات




 پيوندها


 آخرين نوشته‌ها


 جستجو


 گروه بندي


 بايگاني

« روز اخر،رسما تمام | صفحه اصلي | روز پرستار »

خاطره،تجربه،جدایی

با مامان و فریور رفته بودیم مدرسه،روز مصاحبه بود.(مامان قبلش میگفت:فریماه !اگر پرسید سازی بلدی بزنی؟نگی نی میزنم !شقایق رو به خاطر اینکه سنتور می زنه رد کردن!نگی اهنگ گوش می کنی؟) یه خانم نسبتا مهربان که بعدا شناختمش و فهمیدم که مشاور مدرسه ست با من مصاحبه کرد یه سری سوال پرسید که نفهمیدم به چه دردشون می خورد:1-چند تا از دوستای صمیمی ات رو نام ببر؟_ساغر،ریحانه،ساناز،نگین،ملیکا،سپیده و ...2-نظرت درباره ی چادر چیه؟می دونی که اگر بخوای بیای اینجا باید چادر سرت کنی._بله.ولی فکر می کنم با مانتو هم می شه حجاب کامل رو داشت.
یه سوال هایی پرسیدن و هر جوری که بود من قبول شدم.
روز اول مهر:هیچ کسی رو نمیشناختم و اصلا هم یادم نبود که من دو تا دوست قدیمی که 1-2 سال هم از من بزرگتر هستن توی این مدرسه دارم.چه قدر وحشتناکه نگا ه کنی وهیچ کسی رو نشناسی.بالاخره به کمک نفیسه(یکی از همون دوست ها)سر یه صفی ایستادم.کلاس 2/1:--،--،-------،-----،------،زهرا معیری،فریماه معیری.کلاس 3/1:-----،------،-----،و...اکثر بچه های با حال و شیطون 3/1 بودن و من 2/1.
زنگ تفریح اول:زهرا معیری و فریماه معیری به دفتر مراجعه کنند.
می خواستیم به دفتر مراجعه کنیم؛حلا این دفتر کجاس؟!تو دلم می گفتم چه مدرسه ی پیچیده ای ادم توش گم می شه!!(دوستان گل عترتی این رو می دونن که چقدر مدرسه ی ما پیچیده ست،فکر کنید من دفتر معاون عزیز رو نمی دونستم کجاس؟!)
خانم عزیزی(معاون قبل از این معاون مهربان):خانم معیری ها:شما که نسبتی با هم ندارید:_نه! یکی از شما باید بره 3/1.فریماه خانم شما دوست داری بری 3/1؟(با اجازه بزرگتر های فامیل و مامان و بابا)بله!.همراه من یه دختری به نام عاطفه سلیمی به 3/1 انتقال می یابد.به خاطر اینکه هر دومون کسی رو نداشتیم،ناچار کنار هم نشستیم.
زنگ تفریح دوم:اون زنگ رو با صحبت با 2 تا دوست قدیمی گذروندم و وقتی به کلاس برگشتم.دیدم که خانم سلیمی کیف من رو برداشته وگذاشته میز بغلی.و در جواب من که گفتم چرا این کا رو کردی؟گفت:من دوست ندارم پیش تو بشینم!!!!!!تو دلم گفتم :چی کارت کنم،دراز بی قواره!!!!!
بقیه ی اون روز رو یادم نیست و اما دوستی با فرزانه:
زنگ ادبیات بود و من هم برای خوردن قرص اجازه گرفته بودم که دیدم این نخود هم اومد.گفت:منم می خوام قرص بخورم و با هم رفتیم.نگو این نخود با خودش اسمارتیز اورده.اونجا هم با این دوست شدم و مهرش در دلم جا کرد!!!!
از فرحناز خوشم می اومد .هستی به همه می گفت شما!الهی این بچه چقدر با ادب بود!یه روز هم مشاور عزیز منو کنار یاسمین نشوند و ما انقدر تو سر و کله ی هم زدیم و بالاخره با هم دوست شدیم.قضیه ی دوست شدنم با مهسا،مهدیه رو یادم نیست.(لطفا اگر یادتون برام بنویسید!)وعاطفه؛من هیچ حس خاصی به این بشر نداشتم و خدا خواست که ما با هم دوست بشیم!و به پیشنهاد اون بود که ما این گروه رو تشکیل دادیم و 9 تایی در کنار هم جمع شدیم.(برای کسب اطلاعات بیشتر به مطلب "یک افسانه" رجوع کنید.)اسم های مختلفی برای این گروه انتخاب کردیم:اب دوغ، Recycle Bin،مگس ها و اخر وقتی فهمیدیم هیچکسی از تخم مرغ خوشش نمی اد،تصمیم گرفتیم بذاریم تخم مرغ و هر کدوممون شدیم یکی از اعضای گروه تخم مرغ.(بماند که بعدا فهمیدیم اکثرا از تخم مرغ خوششون می اومده.)اون موقع بیشتر بچه ها این گروه رو می شناختن تا الان که کمتر کسی می دونه ما عضو همچین گروهی بودیم.تشکیل این گروه ما رو به هم خیلی خیلی نزدیک کرد و یه بنده خدایی هم خیلی زور زد که وارد این گروه بشه اما ما نذاشتیم.ما سال دوم رو هم با هم بودیم (نگید که اینا رو گفتم!)و این با هم بودنمون باعث شد که در حالی که با هم دوستیم در درسها هم با هم رقابت داشته باشیم.خیلی ذوق می کردیم وقتی برد رو نگاه می کردیم و می دیدیم از نفراول تا پنجم همه عضو تخم مرغ اند.
هستی کاکاخانی 20
عاطفه سلیمی 88/19
فریماه معیری 88/19
عاطفه مرادی 83/19
مهسا اجلالی 76/19 و مهدیه و فرزانه و فرحناز، یاسمین.
جدا یی ما در سال سوم همانا و افت شدید همه هم همانا . هستی از 20 رسید به 91/19،عاطفه _س رسیدبه 76/19 من رسیدم به 79/19 و عاطفه و مهسا هم به 50/19.
تا امروز هم این جدایی عادی نشده و هر ماه یکی گریه می کنه و بقیه رو به گریه می اندازه.
قضیه ی دیروز و این که به خودمون اومدیم و دیدیم جدی جدی داریم از هم جدا می شیم هم گریه ی همه رو در اورد.چون دل من و دلامون برای هم تنگ می شه. ارزو!تو کامنت پست قبلی گفته که حاضره تمام سختی ها وطعنه ها و ... رو تحمل کنه تا یه هفته دیگه به حالت عادی بریم مدرسه .منم باهاش موافقم من دوست دارم 1 روز دیگه با حالت عادی بریم مدرسه .همه میگن که این حرفا مال حالاست و وقتی برید اول دبیرستان دیگه اصلا به هم فکر هم نمی کنید.اما به قول فرزانه و عاطفه :واقعا ما این دوستی های 3 ساله و حتی 1 ساله (با شفق و ارزو و سپیده و دنیا ووووو....) و حتی 3 ماهه رو فراموش می کنیم؟جدا یادمون می ره؟

Posted by hanifm at May 19, 2006 1:47 PM

Comments

اول!

Posted by: دلارام اکار at May 20, 2006 12:24 PM


سلام فریماه جون
واقعا شما تو مدرسه چادر سر می کردی؟
اگه من بگم چه افتهایی کردم پس چی میگی
تا حالا بیش از 100 بار به خاطر دوستام ورقه سفید دادم
مدرسه کیفش به همینه!
امروز اولین اتحانمو دادم
خوب دادم
خدا بقیه رو بخیر کنه
ما نا 21 امتخان داریم
خدا کنه زود تموم شه؟
موفق باشی

Posted by: دلارام اکار at May 20, 2006 12:27 PM


دلارام عزیز!من و خیلی از دوستای دیگه م چادر و بقیه ی شرایط این مدرسه رو قبول کردیم،چون فکر می کردیم جایی که واردش شدیم با مدرسه های دیگه خیلی فرق داره،حد اقل مدیر و ناظمش خدا رو می شناسن و 4 تا فحش بهمون نمی دن که دهنمون بسته بشه،یه کادر درسی خوب داره،بچه هاش مثل خودمونن.ولی نه ناظمش خدا رو میشناخت و نه بچه هاش اون کسانی بودن که ما فکر می کردیم.امیدوارم که امتحاناتت رو خیلی خیلی خوب بدی.

Posted by: فریماه at May 20, 2006 1:36 PM


سلام:
مدیر مدرسه یما 6 ماهه به دنیا اومده تحمل این چند روزو نداشت!
البته بهتر سریع تر شرش کم میشه....
آره از همین امروز که 30 خرداده شروع شد
موفق باشی

Posted by: دلارام اکار at May 20, 2006 1:51 PM


راستی میگم کی خاله میشی؟
خاله شدی خبرم کن!

Posted by: دلارام اکار at May 20, 2006 2:51 PM


ashkemoono daroovordi farimahhhhh ,omidvaram ke hich vaght in neveshteharo faramoosh nakoni va hamishe ta mitooni az madreseye ayandat dar kenar khaterat gozashtat benevisi va hamishe motmaten bash ye chand nafari inja hastan o montazeran ke to benevisio har rooz bekhoonan

be omide roozi ke hichkodomemoon az khatere oon yeki khodahafezi nakonim....

Posted by: atti at May 20, 2006 6:42 PM


سلام
نمیدونم چه جوری وارد بلاگت شدم
فقط میدونم داشتم دنبال مطالب دیگران در مورد مدرسه میگشتم که یکهو اومدم اینجا .
وبلاگ جالبی داری و امیدوارم موفق باشی
دوست داشتی به کلبه ما هم سر بزن

Posted by: مملی آنلاین at May 27, 2006 5:20 PM


سلام خوشگل چه قدر وقت گذاشتي که اينو بنويسي ؟ خيلي خوشم مياد که به گروهي که بهش تعلق داري اين همه علاقه مندي قربونت برم جمله هاي آخرت رو که مي خوندم جو گرفتم... احساس مهم بودن بهم دست داد!!!مرسي

Posted by: arezoo! at May 27, 2006 9:13 PM


چادر؟؟؟
ما هر چی می کشیم از دست همین اجبارهاست.

Posted by: م س ا ف ر at May 28, 2006 1:55 AM


تو که تعطیل شدی چرا ول کردی نوشتن رو؟

Posted by: م س ا ف ر at June 13, 2006 5:27 PM


محکومیتم تموم شد.

Posted by: م س ا ف ر at June 18, 2006 3:18 AM


مرسی که سر زدی
ولی چرا چیزی نمی نویسی
مثل اینکه ایندفعه من باید منتظر نوشتن شما باشم

Posted by: م س ا ف ر at June 18, 2006 5:01 PM